شطحيات عموقاسم


والله يعلم و انتم لا تعلمون...

2
دارم قرآن مي‌خونم... خيلي ممنونم از آقاجاني كه من رو كشوند به اين ورطه كه قرآن بخونم. هميشه نهيب مي‌زدم به خودم كه چرا هي پائولو كوئيلو ميخوني، جبران خليل جبران مي‌خوني، انجيل عهد عتيق مي‌خوني، اين مي‌خوني، اون مي‌خوني ولي قرآن نمي‌خوني؟! و الان كه مي‌خونيم اصلاَ ديدم نسبت به قرآن داره عوض مي‌شه... يه جور ديگه‌ست. اصلاَ عين قصه‌ست... تازه مي‌بينم كه عادت كردن بهش هم خيلي خطرناكه! (خيلي بايد با دقت اين واژه رو به كار ببرم) تازه دارم مي‌بينم كه زلف گشاده و خيلي پيچش‌ها داره و ما كجا و ...

توجهم رو جلب كرد كه والله يعلم و انتم لا تعلمون... توش نوشته كه (اوايل آل عمران) كه قرآن يه چيزايي داره كه شبهه‌ناك هستند و چيزايي كه محكمات هستن... بعد گفته يه عده مي‌چسبن به شبهات ولي اهل يقين دربست قبول مي‌كنن همه چيزش رو... ما كجايي هستيم

به مي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد
كه سالك بي‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

تمام.

پي‌نوشت١: خيلي بدم مياد از اينكه چيزهايي رو اينجا بگم كه به خودم ربط داره. به چيز‌هايي كه دونستنشون مقام ستاريت مي‌خواد كه خيلي‌ها ندارن. چيز‌هايي كه اگر قرار بود بر ملا بشن سنگ روي سنگ بند نمي‌شد. و افسوس كه خيلي‌ها فراموش كردن اين داستان رو... و تمام زندگي‌مون شده تعريف اينكه بين من و شاگردام چي اتفاق افتاده... بين من و زنم چي گذشته... اي كاش كمي فكر مي‌كرديم به اينكه چرا به جناب حقش مي‌گن «ستار العيوب»... ما حق نداريم كه برملا كنيم اوني رو كه اون نمي‌كنه حتي اگر مربوط به خودمون و زندگي خودمون باشه... فافهم!

H   O   M   E

پنجره عمو